دیگر خنده معنایی ندارد ...
فـقـط می خندی تا دیگران ،
غم آشیانه کرده در چشمانت را نـبـیـنـنـد !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر حتی اشکهای شبانه هـم آرامت نمی کنند ...
فـقـط گریه می کنی چون به گریه کردن عادت کرده ای !
وقتی دلت خسته شــد ،
دیگر هیچ چیز آرامت نمی کند به جز دل بریدن و رفتن...
...بی خبر و ناگهانی
...شاید آن روز کسی باشد که روزها را خواهد شمرد تا من برگردم
...اما
...می روم تا دیگر شاهد کوچه های خاطراتم نباشم
...تا دیگر دلم رنج نکشد
...تا دیگر از صدای دلنشینی مست نشوم و
...می روم تا دوباره عاشق نشوم
تا دوباره چشمان زیبایی را نبینم که به بهانه ی دوری از آنها بازهم آه سوزناکی بکشم و
...آه
این دل من چه اسرار و حکایتهای عجیبی را درخود پنهان کرده
چه ساده بود این دل…که در نزد زیبارویی خود را
می باخت ،محبت می نمود ،و باز بی وفایی
چگونه خوش کنم این دل کوچک خود را؟
ای تنهایی من
تو را با هیچ چیز
نه رویای ناشناخته
نه صدای فراموش شده ی خوشبختی
و نه هیچ شادیه زودگذری
عوض نمی کنم
ای خلوت بی صدا
دیگر ترانه ی دلدادگی نمی خوانم
اما در آستانه ی این قلب در به در
همیشه تو را آرزو می کنم
همیشـــــــــــه
...شاید وقتی دیگر
انگار هزار سال رقصیده ام از غصه
و حالا که ایستاده ام گیج می روم میان عالم و ادم
انگار کابوس هزار ساله به سراغت امده باشد و تو ترسان از خوابی عمیقتر از زندگی بپری
انگار تمام دلخوشیهات رویایی باشد به اندازه یک چشم بر هم زدن
انگار کورمال کورمال در تاریکی جلو بروی و ناگهان عصایت گم شود ، زمین بخوری
انگار تکیه گاه پیچکی را از میان جانش بکشی و او هم فرو بریزد
آخر او هم رفت
او که رفتنش هیچ وقت بود هم وقتش رسید
این بار غریبانه شکستم
دلتنگتر از همه دلتنگ ها
گوشه ای مینشینم و میشمارم حسرت ها را و محاکمه میکنم وجدانم را
من کدام قلب را شکستم
کدام احساس را له کردم
کدام خواهش را نشنیدم و به کدام دلتنگی خندیدم
که اینچنین دلتنگم
روی هم
دور تا دورِ بودنــــم
آنقـدر که دیــواری شود
تا هیچ احسـاســی
نـتوانــد سَــرَک بکشد و
سَر به سَرم
بگذارد...
من جــایی از دیــروز جــا مانـــدم
که دست هایم را
زیرِ بــــــاران شستم از "عشــــق"
باز هفت سین سرور
ماهی و تنگ بلور
سکه و سبزه و آب
نرگس و جام شراب
باز هم شادی عید
آرزوهای سپید
باز لیلای بهار
باز مجنونی بید
باز هم رنگین کمان
باز باران بهار
باز گل مست غرور
باز بلبل نغمه خوان
باز رقص دود عود
باز اسفند و گلاب
باز آن سودای ناب
کور باد چشم حسود
باز تکرار دعا
یا مقلب القلوب
یا مدبر النهار
حال ما گردان تو خوب
راه ما گردان تو راست
باز نوروز سعید
باز هم سال جدید
باز هم لاله عشق
خنده و بیم و امید
نوروز 1391 بر همه ی دوستان مبارك.سال خوبی پیش رو داشته باشین
واصالتم به جغدهای آواره شهر سوختگان می رسد
تنهایی مرا تو درک نخواهی کرد
سایه ام بر روی هیچ دیواری نیست
انزوای من اصیل است و بی سایه ...
ناله های مرا از دورترین گوشه ی دنیا گوش کن
ناله هایم تلخ است
پر از تنهایی ...
بغض تنهایی من را تو نخواهی فهمید
من سراپا بغضم ...
هیچکس را فراموش نکردم
اما خود فراموش شدم...
مردک در حال رازونیاز با خدا بودم برای چه این رشته را بریدی ؟
مجنون لبخندی زد وگفت :
عاشق بنده ای بودم وتو را ندیدم تو عاشق خدا بودی چطور مرا دیدی؟
نفس شعله افروخته ای می گیرد
ساقه ای می شكند
غنچه ی سرخ دلش می گیرد
و صدایی است كه در زمزمه ی باد
مرا می گوید:
خشت در خانه ی آب می میرد
دلم از غربت خود می گیرد
من از زندگی می ترسم که ناگاه به انتها می رسد
من تشنه ترین احساسم زمانی است که سنگ قبرم را می شویند و
سهم من تنها شنیدن صدای آب است .....
افتاده به دامان تو بودم تو ولی حیف
یک عمر به من زخم زدی طعنه شنیدم
یک عمر پریشان تو بودم تو ولی حیف
هرچند نبودی که بخوانی غزلت را
هر چند غزل خوان تو بودم تو ولی حیف
گفتم که بیا عشق بیا تازه بمانیم
یک عمر هراسان تو بودم تو ولی حیف
تو منجی دنیای منی عشق منی تو
من عاشق چشمان تو بودم تو ولی حیف
خداحافظ ولی هرگز نخواهی رفت از یادم
خداحافظ واین یعنی در اندوه تو می میرم
در این تنهایی مطلق که می بندد به زنجیرم
و بی تو لحظه ای حتی دلم طاقت نمی آرد
و برف ناامیدی برسرم یکریز می بارد
خداحافظ تو ای همپای شعرهای غزل خوانی
خداحافظ به پایان آمد این دیدار پنهانی
خداحافظ بی تو گمان کردی که می مانم؟
خداحافظ بدون من یقین دارم که می مانی!
یک دل.
یک آسمان..
یــک بغــض ..
و آرزوهــای تـَـرک خـورده !
به همین ســادگـی ...!
حضورت شوقی است وصف ناشدنی برای جسم پاییزی ام!
بودنت انگیزه ایست برای بهاری شدنم!
و ماندنت آرامشی ست دل انگیز...!
وجودت را ازمن دریغ نکن ، که با بودنت بال می گشایم در آبی بیکران و دل میسپارم به تمامی کائنات !
سرشار از شوق زیستن میشوم
و لحظه لحظه تشنه ی حضورت !
به تو ایمان دارم... هرچه باشی...!
چه شبنمی سحرگاهی ، چه نسیمی گذرا ، چه اَبری خاکستری ،
و یا هر چه...!
هرچه هستی،میخواهم که باشی !
بودنت برایم اَرزشمند است
پس بمان...!
بمان و پروازو اوج گرفتنم را به نظاره بنشین...
ببین که بودنت بامن چه میکند....
باور کنیــد
اشکها را ریخته ام
غصه ها را خورده ام
نبودن ها را شمرده ام .
این روزها که می گذرد .
خالــی ام .
خالــی ام از خشم ،
دلتنگــی ،
نفرت ،
و حتی از عشق ،
خالــی ام از احساس !
خوبــم ،
اما تــو باور نکن...!
میشنوی صدای تپش قلبم را؟
قلبم به عشق تو میتپد!
میبینی اشکهای روی گونه ام را؟
این اشکها برای تو میریزد!
ببین که چقدر برایم عزیزی !
ببین که چقدر دوستت دارم !
بیا در کنارم بنشین و برایم از عشق بگو ،
یک بار بگو دوستم داری تا برایت بمیرم ،
یک لحظه به چشمانم نگاه کن ،
تا چشمهایم را فدای آن نگاه مهربانت کنم!
حس میکنی که چه احساسی نسبت به تو دارم؟
خودت بهتر از من میدانی که دیوانه وار دوستت دارم!
نگیر از من این لحظه های زیبا را ، تکرار کن آن حرفهای شیرینت را!
با من بمان برای همیشه ، از عشق بگو تا زنده بماند قلبم تا همیشه!
میدانی که چقدر دوستت دارم؟
به اندازه ی تپشهای قلبم ، قطره قطره اشکهایی که از گونه ام میریزد،
به اندازه ی تو که برایم یک دنیا با ارزشی دوستت دارم!
تا به حال دیوانه ای مثل من دیده بودی؟
حالا مرا ببین که دیگر دیوانه تر از من نخواهی دید!
دیوانه ای که از عشق تو مجنون شده ،
تا چشمهایت را دیده عاشقت شده !
حس میکنی گرمی دستانم را؟ اگر تو نباشی این دستها سرد سرد است!
میشنوی صدای تپش قلبم را ؟ اگر تو نباشی …
چند نقطه و دیگر هیچ ، اگر تو نباشی جای من در این دنیا نیست!
آواز عاشقانه ما در گلو شکست
حق با سکوت بود، صدا در گلو شکست
دیگر دلم هوای سرودن نمیکند
تنها بهانه دل ما در گلو شکست
سر بسته ماند بغض گره خورده در دلم
آن گریه های عقده گشا در گلو شکست
ای داد، کس به داغ دل باغ، دل نداد
ای وای، های های عزا در گلو شکست
آن روزهای خوب که دیدیم، خواب بود
خوابم پرید و"خاطره ها"در گلو شکست
"بادا"مباد گشت و"مبادا"به باد رفت
"آیا"ز یاد رفت و "چرا" در گلو شکست
فرصت گذشت و حرف دلم ناتمام ماند
نفرین و آفرین و دعا در گلو شکست
تا آمدم که با تو خداحافظی کنم
بغضم امان نداد و خدا..... در گلو شکست...
بگذار همه برای این اعتراف تلخ
سرزنشم کنند.
سرزنش هایشان را خواهم پذیرفت به بهانه تولد حقایق
غم انگیزی که درد را به درد می آورد و آتش را می سوزاند .
شکست نه برای پنهان کردن است و نه بهانه پنهان شدن.
آری من شکست خویش را از بلندای بلندترین قله ها
و با صدایی هر چه
محزون تر به محزونی آواز نی لبک چوپان پهن دشت بی انتهای تنهایی
فریاد خواهم زد.
میگویند از طلوع صبح بنویس و نیز از آفتاب.
و من چگونه از خورشید
بنویسم زمانی که باران غم هجران تو پی در پی بر پنجره چشمانم
میزند .
پس از آن روز جدایی و فراق به دل بیقرارو بیچاره ی خود گفتم که باید
نفش شکستی تلخ و تیره را در خاطرات سپید خود با رنجی تیره تر
آذین کند.
آه ای مریم شبهای تارم ، ای تمامت هم خوبی و ای
وجودت همه یاس ،
بی تو همچون فاخته ای در زمستانی سرد،
بنشسته بر شاخه درختی فرد چشم به راه آشنایی از دیار
غریبستانم.
دنیایی که در آن آدم ها روزی چندین بار عاشق می شوند
دنیایی که در آن عشق را تنها در ویترین کتابفروشی ها میتوان یافت
دنیایی که در آن محبت و صداقت مرده
و جای آنها را بی وفایی و دروغ گرفته
دنیایی که در آن دروغ عادت
بی وفایی قانون
و دل شکستن سنت است...
حالا که نگاهت ستاره نمی بارد
حالا که خانه ای برای ما شدن نداریم
از کاغذ شعرهایم اتاقی می سازم
تا آوار تنهایی بر سرت نریزد
و آرامش خیالت ، خیس اشک هایم نشود
به خدا حافظی تلخ
تو سوگند نشد
که تو رفتی ودلم ثانیه ای بند نشد
لب تو میوه ممنوع ولی لبهایم
هر چه از طعم لب سرخ تو دل کند نشد
با چراغی همه جا گشتم وگشتم در شهر
هیچ کس هیچ کس اینجا به تو مانند نشد
هر کسی در دل من جای خودش را دارد
جانشین تو در این سینه خداوند نشد
خواستند از تو بگویند شبی شاعرها
عاقبت با قلم شرم نوشتند:نشد
سوختم ، خاکسترم آتش گرفت
چشم واکردم ، سکوتم آب شد
چشم بستم ، بسترم آتش گرفت
در زدم ، کس این قفس را وا نکرد
پر زدم ، بال و پرم آتش گرفت
از سرم خواب زمستانی پرید
آب در چشم ترم آتش گرفت
حرفی از نام تو آمد بر زبان
دستهایم ، دفترم آتش گرفت
پسركی با چشمانی معصوم و دستانی كوچك گفت:
چسب زخم نمیخواهید؟پنج تا صد تومن
آهی كشیدم و با خود گفتم:
تمام چسب زخم هایت را هم كه بخرم ،
نه زخم های من خوب می شود نه زخم های تو...