تبلیغات
یاس های وحشی - نکند دیگر نتوان از ته دل خندید
یاس های وحشی
هرگز باور نمیكنم كه سال های سال همچنان زنده ماندنم به طول انجامد،چه خیال انگیز و جان بخش است اینجا نبودن...
زندگی همیشه آن قصه ی یک خطیِ در کتاب ها نیست

گاهی کلاف سردرگمی می شود که هر رشته اش را هزار سـراست !

گذاشتن و گذشتن گاهی از مردن سخت تر!

وقتی ندانی چه را باید گذاشت و برای چه ؟ باید گذشت !

سالها دست دست می کردم برای از تو دور شدن!

همان دست هایی را که به لمس دست هایت بیش تر از جیب های خودم عادت داشتند

آنچه تمام شدنی است ...آرام یا ناگهان ؛ اما به پایان می رسد!

وقت رفتن که برسد چند عکس و مُشتی خاطره مانع هیچکس نخواهد شـد

حرف از گذشته نمی زنم دیگر وقتی حال ما به هم نمی آید

کلاه آینده را باید سفت چسبید

تقصیر برگ ها چیست اگر هیچ شاخه کجی به اعتبار ریشه اش صاف نمیشود!

زندگی سرنوشت ناگزیری ست همیشه باید کند!

یک روز زخم را یک روز جان را و دیری نمی گذرد که دل را

گاهی برای دور شدن باید نزدیک شد

سالها دست دست می کردم برای از تو دور شـدن!

حالا اما ؛ مثل یک عزیز مثل یک کتاب تو را می بندم

می بوسم و با احترام گوشه ی طاقچه ی روزهایم میگذارم اما فکـر می کنم

هرهنــوز روز...

وقتی می دانی بعضی اتفاقها "دیگر" نمی افتنـد یک سری روز ها "دیگر" برنمی گردند و حتی اتفاقی در خیابان ؛

بعضی آدم ها را " دیگر" نمیبینی! دلــت می لرزد نکند دیگر نتوان دوست داشت؟

نکند دیگر نتوان از ته دل خندید؟




نوشته شده در تاریخ شنبه 8 شهریور 1393 توسط SADEGH